کافی ست دلت بهار باشد ...
از اشک تو سبز می شود خار ...
از خنده ات آب می شود برف...
در دست تو لانه می کند سار ...
کافی ست بخواهی ...
آسمان را بر اسب سیاه شب، سواره...
دست تو به ماه می رسد ...
باز از پنجره می چکد، ستاره....
بذر از تو و صد جوانه از من...
کافی ست که با زمین بگویی ...
سرخ ترین عاشق از تو سرسبز ترین ترانه از من ...
کافی ست که وقت پرکشیدن ...
در چشم تو انتظار باشد ...
کافی ست بخوانی آسمان را...
****یا اینکه دلت بهار باشد*****
خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد...
و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد...
رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست...
چه سر وقت مرا هم به سر وعده كشيد...
به كف و ماسه كه ناياب ترين مرجان ها
تپش تب زده ي نبض مرا مي فهميد...
آسمان همه ي روشني اش را همه بر چشم تو داد...
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد...
ما به اندازه ي هم سهم ز دريا برديم...
هيچكس مثل من و تو به تفاهم نرسيد...
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد...
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد...
من كه حتي پي پژواك خودم مي گردم...
آخرين زمزمه ام را همه ي شهر شنيد.
:: موضوعات مرتبط:
دیوان اشعار , ,
:: بازدید از این مطلب : 346